بود و خواهد بود...
پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم
دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق
جمع معلق زنان مست به دریا دویم
بر لب دریای عشق تازه بروییم باز
های که چون گلستان تا به ابد ما نویم
وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم
چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم
جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر
آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم
شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین
تاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم
بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم
آتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم
مولانا
اولین بار - شاید اولین باری- که به ذهنم رسید تذکره ای بنویسم برای اسکندر به شبی زمستانی برگردد یا به زمانی دیگر. اما شک ندارم که این اولین باری که میخواهم درباره ی آن بنویسم حتما زمانی بود که با هم صرف عربی مباحثه می کردیم یا شاید هم نحو. به هر حال چیزی درباره ی قواعد زبان عربی بود. بر خلاف من که بالاجبار، قواعد عربی را می گذارندم و دلیل این اجبار را اگر دست داد می گویم . راستش را بخواهید جرات نمیکنم که بگویم. بالکنایه شاید چیزهایی اما قول نمی دهم که فاش کنم که داستان این اجبار چه بود. زیاد هم به تذکره ربطی ندارد هرچند بی ربط هم نیست. علی أی حال - این هم از همین تاثیرات کمالات همنشینی با اسکندر است که بسامد کلمات و مصطلحات عربی را ناخواسته در این متن بالابرده است و از ریخت فارسی پسندی که این روزها شیوع دارد تا اندازه ای انداخته است- بر خلاف من، اسکندر، نهنگ موج های بالا و پست بود بحر ادبیات عرب را. سیبویه ی بود برای خودش. حتما می پرسید سیبویه کیست.سیبویه یعنی منسوب به سیب. چونان سیب. لابد از جهت طراوت اش . همیشه تاسف می خورم که چرا سیبویه از اسم های ایرانی حذف شده است. اسمی ست برازنده برای بعضی. برای که برازنده است بماند برای بعد. البته پسوند ویه قبل و اندکی پس از ورود اسلام به ایران رایج بوده در اسم های ایرانی .مانند دادویه. دور نشوم از ماجرا، این سیبویه، همان کسی بوده است که نقش مهمی داشته در صورت بندی قواعد زبان عربی. دستش درد نکند. فکر کنید که یک ایرانی که یحتمل شیرازی بوده است یا نزدیک به آن، قواعد بنویسد برای زبان عربی. اصلا به ما ربطی ندارد اما راست گفته اند که آب و هوای فارس عجب سفله پرور ست. شاهد مثال های این قاعده را کم کم ذکر می کنم.القصه، چه می شود کرد تن ما هم به تن عالیجنابانی چون سیبویه خورده است. اسکندر، سیبویه را بزرگ می داشت و من اسکندر را. البته بی آن که کمترین ارادتی داشته باشم به سیبویه. تثلیت های محال زیادند این هم یکی از آن ها.حالا که به تثلیث ممتنع رسیدم بگذارید این بیت عربی را هم اشاره کنم و بگذرم: علقتها عرضاً و علقت رجلاً /غیری و علق أخری غیرها الرجل. جان کلام این که من به آن خانم- تصادفن و نه برنامه ریزی شده از قبل- علاقه مند شدم و ایشان نیز به یک آقای دیگری غیر از من و آن آقا به خانمی غیر از این خانم.فکر می کنم که از مثلثات به تربیع در آمدیم والله اعلم. از اولین باری که به ذهنم آمد تذکره بنویسم برای اسکندر، چندین مربع گذشته است شاید حتی دایره هایی و من وقول می دهم از آن بنویسم همان گونه که از اولین بار. از این که مدام باید برگردم و قبر ادیبان و شاعران عرب ، قدیمشان را و جدیدشان را نبش کنم، حس خوبی ندارم و یحتمل کسانی که گوش گرفته اند به این متن نیز. اما قول می دهم اگر حوصله کنید شاید چیزهایی دستگیرتان شود که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود.وای که چقدر به عطار ارادت دارم حتی بیش تر از مولانا. قول می دهم از عطار هم چیزهایی بنویسم هر چند این متن، تذکره ای است برای اسکندر نه تذکره الاولیاء و نه حتی تذکره ی عطار.آن شب، اسکندر برای اولین بار شعری برایم خواند از متنبی. غزلی گرم . دو دلم که غزل را تقریر کنم یا نکنم. تردیدم از این جهت است که ناآشنایان به ادبیات عربی زیبایی اش را نتواند ببینند و وهن این عروس بر من گران آید. همیشه از وهن چیزهای بزرگ ، دلم سخت می گیرد. حتی از وهن یک بیت آن هم از شاعری عرب. منظورم از وهن را خیلی سخت می توانم منتقل کنم. شاید اصلا نتوانم .متنبی از این شاعران بزرگ عرب ست. شاید معاصر سعدی ما.به او ارادتی پیدا کردم با همان یک غزلش که خواند و شرح داد کلمه به کلمه اش را اسکندر.
| Design By : nightSelect.com |


